چند روزیست حال خوبی ندارم، دلم آرام نمیگیرد. اضطراب و آشفتگی تمام لحظه هایم را در برگرفته اند

نفس هایم کوتاه و سنگین اند و تپش بی وقفه ی قلبم دردم را فریاد میزند

درونم آشوبیست که نام ندارد، علت ندارد، درمان ندارد!

میدانم از چه اینطور پریشانم! میدانم جایی دیگر دلی میلرزد ، بخشی از من در او جا مانده، در وجود کسی که زمانی خودِ من بود و حالا نمیدانم چه میکند و کجاست.

این آشوب انعکاس اوست در حال این روزهای من، انگار درد او در من میپیچد و قلبم را این چنین بی آنکه بدانم بی آنکه بخواهم میفشرد.

احساسی غریب است که نمیتوانم از آن رهایی یابم

من مانده ام با قلبی چنین تنگ و روحی چنین خسته و رنجور