بعد از ماه ها امروز دوباره در دنیای اینترنت به دنبالت گشتم. دلم میخواستم بدونم سفرهات رو رفتی؟ سمرقند رو دیدی یا نه؟! نمیدونم چطور در هفته های اول هیچی ازت پیدا نکرده بودم زمانی که با جنونی عجیب همه جا رو دنبال کوچکترین ردی از تو بودم! امروز ولی پیدات کردم تو یکی از برنامه‌هایی که دقیقا یک ماه بعد از اون اتفاق دقیقا در تاریخ silent pain ای که در تقویمم دارم، برگزار شده بود. حس دوگانه ای داشتم، خوشحال شدم حالت خوب بوده اونم در بازه ای به اون نزدیکی به اتفاق و از طرفی غمگین و ناامید ازینکه شاید اصلا هیچ وقت حالت بد نشده! شاید این منم که هنوز دارم تصویر ذهنی خودم رو روی تو پیاده میکنم! که فکر میکنم چقدر تو هم مثه من اذیت شدی که فکر میکنم گریه های زیادی کردی تو تنهاییات! ولی گمونم اینطور نبوده… مهم نیست.

چیزایی هم از چند هفته ی گذشته پیدا کردم و رفتم دیدمت توی اون برنامه ها برای اینکه ببینم حالت چطوره، برای اینکه صدات رو بشنوم دوباره، برای اینکه با لحن تو حرفایی که دوست دارم رو تصور کنم و بشنوم ازت… آخر یکیشون وقتی خدافظی کردی خندیدی! خیلی قشنگ خندیدی. چال گونه ات که من عاشقش بودم توی اون فریم تصویر بغضم رو ترکوند… حیف از من و اینهمه عشق توی قلبم.

خوشحالم که به نظر خوبی و زندگی باهات خوب تا کرده… این چیزی بود که من از اول برات میخواستم. الانم چیزی غیر از این رو نمیخوام. باید خودم رو آروم کنم که تو رفتی تو نیستی تو هیچ وقت نبودی…

بخند نازنینم. بذار خنده هات و چال گونه هات حال بقیه رو خوب کنه. بذار تمام قشنگیای که من در تو دیدم رو همه ببینن. درسته که برای من شاید رفته باشی شاید مرده باشی اما در قلبم همیشه زنده ای…